<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543180</id><updated>2011-04-21T17:44:17.329-07:00</updated><title type='text'>صفحه پنج نشریه ندا</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://neda5.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543180/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda5.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>4</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543180.post-114781959950051011</id><published>2006-05-16T15:42:00.000-07:00</published><updated>2006-05-16T16:00:08.796-07:00</updated><title type='text'>صفحه 5 نشریه ندا 20</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#6666cc;"&gt;&lt;strong&gt;ای درخت سبز پرشکیب&lt;br /&gt;برای رزمندگان ارتش آزادیبخش ملی ایران&lt;br /&gt;دکترزری اصفهانی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#6666cc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;آسمان آبی کویر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بوسه می‌زند به روی گونه‌های تو&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;داس پرچم تو می‌شود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این هلال ماه نو&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;ای&lt;/span&gt;&lt;strong&gt; که می‌رسی چو رودخانه‌های صبحدم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;درشب سیاه غم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;فتح می‌کنی تمام قله‌های تیره را&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;هم‌چنان زلال پرتو سپیده د&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مقطره‌قطره بارش ستاره‌ها&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;درمیان دستهای توچشمه‌سار می‌شود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بوته‌های خاراین کویرغمزده&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;زیر گامهای توسبزه‌زار می‌شود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دستهای باور تو هر کویر تفته را&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;باغ چشمه‌های ناب می‌کن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دخون تو که خون سرزمین آریایی من است&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دشتهای سرد و خسته راغرق آفتاب می‌کند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ای درخت سبز پرشکیب&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;رسته از جوانه شکفتگی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;درتو جلوه‌گر چو بیشه‌زارهاست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;رقص غنچه‌های زندگی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;سبز می‌شوی دوباره سبز می‌شوی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ای بنفشه‌زار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;آب می‌دهد تو را به اشک چشم و خون دل&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;میهنی که می‌کشد تو را همیشه انتظار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;عاقبت به آشیانه می‌رسی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ای پرنده ‌ای بشارت بهار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543180-114781959950051011?l=neda5.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda5.blogspot.com/feeds/114781959950051011/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543180&amp;postID=114781959950051011' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543180/posts/default/114781959950051011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543180/posts/default/114781959950051011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda5.blogspot.com/2006/05/5-20.html' title='صفحه 5 نشریه ندا 20'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543180.post-114668658817654278</id><published>2006-05-03T13:00:00.000-07:00</published><updated>2006-05-03T13:03:08.196-07:00</updated><title type='text'>صفحه 5 نشریه ندا 19</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#6666cc;"&gt;&lt;strong&gt;داري بـر ديـوار&lt;br /&gt;كاظم مصطفوي &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#6666cc;"&gt;19صفحه 5 نشریه ندا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6666cc;"&gt; &lt;span style="color:#330000;"&gt;دار بر ديوار چسبيده ‌بود. مثل قابي خالي و خشك&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt; و ديوار زمخت با بي‌رنگي و سردي خود توانسته بود از نگاه اغلب عابران مخفي بماند، در زير همين آوار سكوت بود كه من در روزهاي اول اصلاً متوجه نبودم چنين ديواري وجود دارد. جالب اين بود كه هميشه هم با شاخه سركشيده از پس آن حرف مي‌زدم اما خود ديوار را نمي‌ديدم.وقتي متوجه حضور ساكتش شدم دلم مي‌خواست ولو با كله هم شده آن را بشكافم و بروم تويش. پشتش چه بود؟ نمي‌دانستم. يك‌بار رفتم سرك كشيدم. اما تنها زباله‌داني متعفني ديدم كه چند موتور درهم‌شكسته و مقداري خرت و پرت در آن ريخته شده‌بود. با وجود اين، جذابیتي مخفي داشت كه مسحورم مي‌كرد. آن‌روز با اين‌كه هوا رو به‌ گرمي مي‌رفت وقتي ديوار را ديدم، سردم شد. روي نيمكت قهوه‌خانة ميدان نشسته بودم و بيشتر دوست داشتم بي‌خيال از رفت و آمدها به ديوار روبه‌رو نگاه كنم.پسرك سيگار فروش، با همان زخم هميشگي گونه اش، جعبه سيگارش را جلویم گرفت و بدون اين‌كه چيزي بگويد، نگاهم كرد. سگش در چند قدمي او منتظر بود. حوصله نداشتم سر به سرش بگذارم. بسته سيگاري برداشتم. اسكناسي را در قوطي او گذاشتم و به درويش كه از پشت كوچة روبه‌رويي بيرون آمد، نگاه كردم.بي سر و صدا پرده‌اش را بر دار روي ديوار آويخت. همين كه پرده باز شد با چوبي دراز بر آن كوبيد و گفت: «اين داستان، داستان زني است كه دامن سرخ پوشيده». در چشم به هم زدني معركة درويش گل كرد. همه جلو رفتيم و به پرده خيره شديم.جمعيت از سر و كول هم بالا مي‌رفتند تا زني را ببينند كه درويش مي‌خواهد داستانش را روايت كند. اما او هيچ نگفت. چند بار با ضرب به پرده كوبيد و از ما خواست تا به آن خوب نگاه كنيم. بعد اطمينان داد كه پشت آن چيزي نيست. رويش چيزي نيست. زيرش چيزي نيست. از اين ور نگاهي كنيم چيزي نيست. از آن‌ور هم نگاهي كنيم چيزي نيست. ما هي به پرده خيره شديم و برآن پردة بي‌رنگ سرد و زمخت تنها نقش كج و معوج قلبي را ديديم. درويش به اطراف نگاه كرد و وقتي مطمئن شد جمعيت به‌اندازه كافي جمع شده دست در خورجين كوچكش كرد و يك تكه سنگ در آورد. آن را به طرف پرده پرتاب كرد. بعد كاردي را از خورجين بيرون كشيد. برقش همة چشمها را خيره مي‌كرد. آستينش را بالا زد و چند‌بار با گامهاي بلند اين طرف و آن طرف پرده قدم زد. بعد دوباره آستينش را بالا زد و كارد را در پرده فرو كرد. ما مانده بوديم كه چه اتفاقي خواهد افتاد؟ درويش پرده را از بالا تا پايين جر داد. موتورسواري با سرعت از دل پرده بيرون تاخت و جمعيت را شكافت و در چند متري ما توقف كرد. صداي گوشخراش موتورش آزارمان مي‌داد. اما تا خواستيم حرفي بزنيم يا كاري بكنيم موتورسوار بعدي دو تركه بيرون آمد. سرعتش به حدي بود كه جمعيت خودبه‌خود راه را برايش باز كرد. موتورسوار بعدي دستاري سرخ بر سرش بسته‌بود و فقط دو چشمش از پشت دو سوراخ تاريك ديده مي‌شد. نمي‌دانم چند موتورسوار تكي و يا دو تركة ديگر از درون پرده بيرون آمدند كه ما ناگاه خود را در محاصره موتورسواران ديديم. موتورسواراني كه يا سر و صورتشان را بسته بودند يا گزليكي و يا كه تخماقي به دست داشتند.پسرك سيگار فروش رفت جلو همه روي زمين نشست. زني نتوانست صحنه را ببيند و غيه كشيد و غش كرد. من به آن نگاه كردم ولي كاري نكردم. زن به زمين افتاد. با اين‌كه هركداممان به ميزاني مي‌ترسيديم اما باز هم به پرده خيره بوديم. در عمق تاريك پرده همان جاذبة ناشناخته موج مي‌زد.زني كه از تاريكترين نقطة پرده بيرون آمد. دامني سرخ داشت و گلسرخي به موهاي بلندش آويخته بود. درويش تا او را ديد زار زار زد زير گريه. زن بدون اين‌که به كسي نگاه كند به گوشة كنار پرده رفت و دامن خود را پهن كرد و كنار زني كه مشغول شير دادن طفلي بود بر زمين نشست. پسرك سيگار فروش به سمتش رفت و كنارش نشست.او را كجا ديده بودم؟ آشنا بود. آن‌قدر كه احساس مي‌كردم او را از قبل مي‌شناسم. مادرم بود يا دخترم؟ يا كه زني كه در جواني دوست مي‌داشتم. يا همسايه‌مان كه در پاگرد خانه خودشان شبانه خودش را دار زد؟ يا معشوقة فتنه‌گر تارزني كه با عشوه‌هاي زنانه‌اش او را ديوانه و بدنام كرد؟ سخت بود. سخت. هرچه به مغزم فشار آوردم نتوانستم او را به‌یاد بياورم. نه‌تنها چشمان كه جسمي‌خمار داشت. كشيده و باريك. با گونه‌هايي استخواني و پوستي بيرنگ. لبخندي مات زد و من به چشمهايش خيره‌ شدم. از ته چشمهايش زني نگران و منتظر بيرون آمد. كنار دستش نشست. كنار زني كه دست دختري خردسال را در دست داشت. سردم شده بود. آنها در يك رديف تكرار شدند. در پشتشان انبوه موتورسواران در حركت بودند. گزليكها و كتلها و تخماقهايشان را تكان مي‌دادند. ما صدايشان را نمي‌شنيديم. اما از حركات دستشان مي‌فهميديم كه دارند شعارهاي تندي مي‌دهند.كنار دستم تارزن شروع كرد به تارزدن. امواجي در هوا پراكنده مي‌شد و هوش و حواس ما را مي‌برد. كسي را طاقت آن نبود كه نغمه‌ها را بشنود و احساس شيدايي نكند. به او زني را نشان‌دادم كه دامني سرخ بر تن داشت. تارزن جوابي نداد. اما زخمه را چنان بر سيم كوبيد كه وقتي به آن نگاه‌كردم گوشهايم زنگ زد. مي‌خواستم بلند شوم و بدون هيچ ترس يا شرمي، شروع به رقصيدن كنم. سيمها مي‌لرزيد و سرپنجة استخواني تارزن بالا و پايين مي‌رفت. از لابه‌لاي آن چند سيم چه چيزي مي‌جوشيد؟ صداي آرام چشمه‌یي بود يا صداي بال پرندگاني در تاريكي كه در غاري قديمي پرواز مي‌كردند؟ از غار، يعني از همان لابه‌لاي سيمهاي تار، زني بيرون آمد. با همان گلسرخي كه برگيسو آويخته بود.او بعد از مدتي كه به‌شهر ما آمد دست به‌كاري زد كه براي ما هم عجيب بود. البته كار را بسيار خونسردانه و عادي پيش برد. به‌طوري‌كه بعد از چندروز براي ما هم عادي شد. يعني ما هم ديگر برايمان تعجبي نداشت كه زني در اطرافمان بپلكد و سنگهايي در اندازه‌هاي مختلف، در كوله‌پشتي پارة خود جمع كند. بعد از اندك مدتي كپه‌یي سنگ در كنار ميدان جمع شد. و زن بي آن‌كه با كسي حتي يك كلمه حرف بزند در ميان انبوه سنگهاي بزرگ و كوچكي كه گردآورده بود مي‌لوليد. هروقت كه سردش مي‌شد و يا آن كه مي‌خواست بخوابد از سنگها لحافي مي‌بافت و به‌زيرشان مي‌خزيد. اين‌كه مي‌گويم «مي‌بافت» كاملاً درست است. چون او تك‌به‌تك سنگها را به‌دست مي‌گرفت. سبك و سنگين مي‌كرد. و بعد جايشان را تعيين مي‌كرد. گاهي سنگي را به‌دورتر و گاهي به‌نزديك خودش مي‌انداخت. بعد خسته مي‌شد. و اگر كسي دقت مي‌كرد رشته باريك عرق از زير سربند سياهش به‌روي گونه‌هاي گر گرفته‌اش جاري مي‌شد و صورتش را مي‌پوشانيد. چند بار اين وضعيت را ديدم ولي راستش ترسيدم چيزي بگويم. چهره‌اش برافروخته بود و گونه‌هايش چنان سرخ كه من فكر مي‌كردم خونين شده‌است. به‌خصوص اگر كسي از ابتداي قضيه شاهد نبود به‌اشتباه فكر مي‌كرد كه گويي زن در زير سنگساري وحشيانه خونين و مجروح شده‌است. اما سنگساري در كار نبود. زن، خود با سكوت و بدون حتي يك كلمه حرف سنگها را خود به‌سر و دامان خود مي‌ريخت. بعد هم وقتي كه كارش تمام مي‌شد سربند ديگري برسر و صورتش مي‌بست و چنان مي‌خوابيد كه گويي مرده‌یي است بي‌جان و بي‌نفس. رفته رفته آن‌چنان بزرگ مي‌شد كه در اندك مدتي ديگر پرده‌یي سنگي بود آويخته بر داري كه درويشي در كنارش زار زار مي‌گريست.پردة رفته‌رفته براق شد. آن‌قدر كه شكل يك آينه سياه بزرگ را به‌خود گرفت. نتوانستم بيشتر نگاهش كنم. با عجله شروع به فرار كردم. با تنه‌یي محكم تارزني را كه روي نيمكت قهوه‌خانه مي‌نشست داخل جويي پر از آب انداختم. تارش به گوشه‌یي پرتاب شد و خودش به گوشة ديگري. نه فريادي كشيد و نه چيزي گفت. بلند شد رفت تارش را برداشت و مثل هميشه بي‌توجه به همه شروع به تارزدن كرد. موتورسوارها دنبالم كردند. من دور ميدان مي‌چرخيدم و مي‌دويدم. آنها هم از هرسو دنبالم مي‌كردند. علم و كتل و تخماقهايشان را تكان مي‌دادند و بر گاز موتورهايشان مي‌افزودند. هيچ صدايي جز صداي گوشخراش گاز موتورسوارها شنيده نمي‌شد. ميدان پر از دود و همهمة موتورسواران بود. وقتي از نفس افتادم، دوره‌ام كردند. براي يك لحظه به ذهنم زد تنها راه فرار از دست آنها فرار به درون پردة درويش است. داشتم زير زيركي آن‌را نگاه مي‌كردم كه يك دفعه درويش از گوشة پرده بلند شد و با سرعت به وسط معركة ما آمد. موتورسوارها شروع به غيه كشيدن كردند. اما درويش دست من را گرفت و به كنار زن برد. نفسي به‌راحتي كشيدم. سبك شدم. گويي از يك قدمي تصادفي هول‌انگيز نجات پيدا كرده‌ام. زن سرش را پايين انداخته و به‌آرامي خوابيده بود. به سنگهايي كه در پايين پايش افتاده بود نگاه كردم. نمي‌دانم چه شد كه بي‌اختيار برگشتم و به تاريكي درون پرده خيره شدم. شيخي با ريش تنك و صورتي استخواني در قعر آن ايستاده بود و به من لبخند مي‌زد. موتورسوارها از موتورهايشان پياده شده بودند و داشتند به طرفم مي‌آمدند.هول در دلم افتاد و شروع كردم به فرار. هرچه مي‌دويدم دور نمي‌شدم. آن فاصله كوتاه را در بيشتر از هزار سال طي كردم. از روي سنگهاي دور و بر زن گذشتم. زن از صداي سنگها از خواب بيدار شد و تكاني خورد. من از صداي سنگها بيشتر ترسيدم. يكي از آنها از زير پايم در رفت و با صورت به‌زمين خوردم. پيشاني‌ام به‌سنگي خورد و خون جاري شد. زن فريادي كشيد و از زير سنگها، چنان با سرعت بيرون پريد كه گويي از زير حريري سبك برمي‌خيزد. اولين باري بود كه صداي زن را مي‌شنيدم. خود را بالاي سرم رساند. از حركت دستها و وحشتي كه درصورتش بود فهميدم مي‌پرسيد چه اتفاقي افتاده است؟ صدايش مانند صداي پرنده كوچكي بود در ته يك غار. نتوانستم پاسخي به او بدهم. يعني نتوانستم تشخيص بدهم چه مي‌گويد. با زباني حرف مي‌زد كه نمي‌فهميدم. اما براي صحبت با او اصلاً نيازي به‌زبان نبود. نيازي نداشتم تا بدانم به‌چه زباني حرف مي‌زند. اصلاً نيازي نبود حرفهايش را بشنوم. دستي به‌پيشاني خونينم كشيدم و به‌زن گفتم چيزي نيست. فكر نمي‌كنم او هم زبان مرا مي‌فهميد. دستم را گرفت. با سختي بلند شدم. تمام بدنم درد مي‌كرد. شيخ درون پرده صدايم كرد. موتورسوارها جلوتر آمده بودند. نمي‌دانستم براي من جلو مي‌آيند يا براي زن. تارزن با تار در هم شكسته‌اش مشغول زدن نغمه‌یي بود كه از كودكي شنيده بودم. سنگي به پيشاني زن خورد و زن آه بدون صدايي كشيد. سنگي از سنگهاي دور دامنش را برداشتم و به طرف موتورسوارها پرتاب كردم. موتورسوارها شروع به پرتاب تخماقها و سنگهايشان كردند. قبل از آن‌كه زير آنها دفن شوم تارزن خود را به من رساند و در برابر رگبار آنها ايستاد. در لحظه‌یي ناگهاني همة آنها بر سر و صورتش اصابت كردند و جسد خونين تارزن جلو پايم افتاد.شيخ از درون پرده، خطابة خود را بر منبري از چوب آبنوس قهوه‌یي شروع كرد. فهميديم كه قرار است‌ چهار فتنه‌ بر ما فرود آيد. فتنه‌هايي كه‌ در اولينش‌ خونها مباح‌ مي‌شود، در دومي‌ خونها و ثروتها و در سومي‌ خونها و ثروتها و ناموسها. وقتي هنگام گفتن فتنة چهارم رسيد شيخ دستي بر پيشاني زد و زار زار گريست. همزمان با او تعدادي از ما هم در اين سوي پرده شروع به گريه كرديم. به‌زودي با دود سفيدي كه از گلوي شيخ بيرون مي‌زد حتي پرندگان هم يخ زدند و ما خود را در دوزخي يافتيم. دوزخي با شعله‌هاي سرد و سركش كه در چشم به‌هم زدني همه چيز را منجمد و يخزده كرد. موتورسوارها ساكت بودند. بعضي از آنها چنان در فكر فرورفتند كه موتورهايشان را فراموش كردند. شيخ گفت در فتنة چهارم‌ آشوبي‌ كور و كر جهان‌ را مضطرب‌ مي‌سازد. آن‌چنان كه‌ سفينه‌یي غول‌پيكر آبهاي مجاور را مضطرب‌ كند. اين فتنه ما را زير پر مي‌گيرد و ما هريك به‌تنهايي در شبهايي كه سربه بيابان گذاشته‌ايم فشار آن را مثل پوست گاوي سياه هنگام دباغي شدن لمس‌ مي‌كنيم. بدون اين‌كه قدرت گفتن كلمه‌اي را داشته باشيم.موتورسواري از پشت درختي دستمال بزرگ سبزش را از سر باز كرد و فريادكنان از زمان آرامش منتظران جان بركف پرسيد. شيخ خنده‌یي كرد و گفت زمانه، زمانة فتنه است. هيچ نقطه‌یي آرامش نمي‌يابد مگر كه پس از آن در نقطه‌یي‌ ديگر فتنه بيداد كند. بعد با چنان ايماني از عبور سپاه سفياني از قرقيسيا برايمان روايت كرد كه همه ما برق يقين را در چشمانش خوانديم.بعد منتظر سؤال ما نشد. گفت قرقيسيا همين جاست. جاي دوري نيست. همين زير را نگاه كنيم. آن‌را خواهيم ديد. زير منبرش را با دست نشان داد و ما همه ديديم. بياباني بود خشك و بي‌آب و علف. در دورترين نقطة آن شهري بود با هفتصد و بيست قلعه و هر قلعه با شانزده دروازه كه برسر هر دروازه كوتوالي پير نشسته بود. شيخ، كوتوالي را نشانمان داد كه جلو صفي انبوه را گرفته‌بود. تابوتي با روكشي سياه و مليله‌هايي درخشان بر دوشهاي مشايعت‌كنندگان ديده مي‌شد. شيخ چوبي از زير منبر بيرون كشيد و صف را نشان داد. هاي‌هاي گريست و در ميان اشك و هق‌هق، ما به‌سختي متوجه شديم كه در قرقيسيا مردگان را دفن نمي‌كنند. و پرندگان‌ آسمان و درندگان زميني از گوشت‌ لاشه‌هاي اهالي شكم خود را سير مي‌كنند. موتورسواري طاقت نياورد و با سرعتي كه براي هيچ يك از ما قابل تصور نبود به‌درون پرده تاخت و در زير مبنر شيخ گم شد. شيخ با نيروي بيشتر نقل روايتش را ادامه داد. قرار بود در نبردي كه در همين نقطه رخ خواهد داد از هر نه نفر هفت تن كشته شوند. و از كشته چنان پشته‌یي ساخته شود كه وقتي خداوند پرندگان و درندگان را ندا مي‌دهد تا براي سير شدن بشتابند آنها پاسخ مي‌دهند شكمهايمان پر است از گوشت آدميان. بيابان پوشيده مي‌شود از جنازه‌هاي بوكرده و بي‌صاحب. موتورسواران شروع به دادن شعاري كردند كه براي ما آشنا بود ولي نمي‌خواستيم آن را بشنويم. رژة دور و بر ما به صورتي ناگهاني آغاز شد. گرد و خاكي فضا را پر كرد كه چشم چشم را نمي‌ديد. زن، با دامني از سنگ و گل سرخ هم‌چنان آرام در زير سنگها نشسته بود و به زمين خيره بود. پسرك سيگار فروش با سگي كور در كنارش چمباتمه زده‌بود. موتورسواران شروع به بازگشت به درون پرده را كردند. ما مقداري خوشحال بوديم اما اين خوشحالي به احساس امنيت منجر نشد. زيرا هنوز صف بازگشت موتورسواران تمام نشده‌بود كه از درون پرده تعداد بيشتري موتورسوار بيرون آمدند. با قبليها فرق چنداني نداشتند جز آن‌كه دستار همه‌شان سياه بود و ما چهرة هيچيك را نمي‌توانستيم تشخيص دهيم. شيخ فرياد زد فرات از كوهي از طلا و نقره پرده برمي‌دارد و جنگ خاتمه مي‌يابد.موتورسواران شروع كردند به سنگباران زن. زن بدون هيچ تلاشي براي نجات، سنگها را مي‌پذيرفت و حركتي نمي‌كرد. پسرك سيگار فروش با سگش از كنار زن به گوشه‌یي رانده شد. همه عرق كرده بوديم. مردي تنومند در كنار من به آهستگي گفت هيچ جاني در دست و پاي خود احساس نمي‌كند. زني پا به فرار گذاشت. به سمت پرده دويد و در دو قدمي آن ايستاد و جيغ زنان بازگشت و به سمت ديگري دويد. من گامي به‌سوي زن برداشتم. اما با لگد محكم يكي از موتورسواران به گوشه‌یي پرتاب شدم. برخي از موتورسواران كه نمي‌توانستند سنگي بزنند با تخماق به سر و روي خود مي‌كوبيدند و صورتهاي غرقه به خونشان را با دست پاك مي‌كردند. درويش به جلو پرده پريده بود و ورجه‌ورجه كنان فرياد مي‌زد. اما كسي به او توجهي نداشت. تعدادي از موتورسواران دور ميدان شروع به حركت كردند. تا آن‌جا كه مي‌توانستند دستة گاز موتورهايشان را فشردند و با سر و صدايي بالاتر از هميشه كارواني از وحشت را به‌راه انداختند. اما واقعيت اين بود كه هيچ‌كس نيز به آنها توجه نداشت. دور و بر پرده بيشتر از هرجاي ديگر شلوغ بود. شيخ درون پرده از بالاي منبر مردم را به نبرد قرقيسيا دعوت مي‌كرد و تعدادي از موتورسواران با سرعت و بدون اين كه توجه كنند بر سر مردمي كه در زير موتورهاي آنان مي‌افتند چه مي‌آيد، به درون پرده گريختند و زير منبر شيخ گم شدند. چند زن و مرد روستايي هم با بقچه‌هايي بر دوش به دنبال موتورسواران رفتند. در همين اثنا بود كه بيرون آمدن پسركي زخمي از درون پرده توجه هيچ كس را جلب نكرد.پسرك سيگار فروشي كه كار روزانه‌اش گرفتن دو سه بسته سيگار جلو عابران بود. سيگارها را در قوطي مقوايي بزرگتري مي‌گذاشت و بدون اين‌كه كلامي حرف بزند آن را عرضه مي‌كرد.پوستي تيره و بدني استخواني داشت. بر صورتش جاي يكي دو زخم ديده مي‌شد و هرچه از او اسمش را مي‌پرسيدي چيزي نمي‌گفت. هرساعت از روز او را در گوشه‌یي از ميدان مي‌يافتي. چند بار از او پرسيدم چرا به‌مدرسه نمي‌رود؟ ولي جوابي نداد. چند بار هم گفتم چرا به‌بازي علاقه‌یي ندارد! باز هم هيچ نگفت. طوري نگاهم كرد كه انگاري كر است و هيچ حرفي را نمي‌شنود. از جمله دوستاني بود كه در ميدان پيدا كرده بودم. بعد از آن ديگر به‌او هيچ نگفتم و ديدم هم او و هم خودم راحت‌تر هستيم. تنها دوست پسرك سگي ابلق با يك چشم كور بود. سگ ساعتها چمباتمه مي‌زد و منتظر مي‌ماند. هروقت پسرك بسته سيگاري مي‌فروخت به سگ نگاهي مي‌انداخت و هردو از ميدان خارج مي‌شدند.اين بار وقتي از درون پرده بيرون آمد يكراست رفت سراغ زن دامن سرخ. كنار دستش نشست و شروع كرد به بازي‌كردن با سگش. خونسردي او در آن بحبوحه كه سر و صداي موتورسواران گوش فلك را كر مي‌كرد شگفت‌انگيز بود. بالاخره خودم را به او رساندم. من هم سعي كردم مثل او به تمام اتفاقاتي که در دور و برمان مي‌افتاد بي‌توجه بشوم. رفتم جلو و انگار نه انگار او را مي‌شناسم. او هم با اين‌كه من را چندين بار ديده‌بود، اما نشناخت. يا خودش را به نشناختن زد. به‌هرحال يك بسته سيگار از او خريدم. به‌محض اين‌که پول را به او دادم پسرك راه‌افتاد به سمت بيرون ميدان. سگ كور و سفيد و سياهش هم دنبالش بود. من هم به تعقببشان پرداختم. پسرك از ميدان دور شد و در يكي از كوچه‌هاي خياباني دور به زير زميني رفت. درست كه دقت كردم آن‌جا را شناختم. آشپزخانة رستوراني كثيف بود كه بيشتر مشتريانش غربتيهاي شهر ما بودند. بعد از چند دقيقه كه باز گشت پاكتي در دست داشت. گوشه‌یي نشست. از داخل پاكت ظرف غذاي خودش را بيرون آورد. مقداري شهله و استخوان هم جلو سگ انداخت. هردو با هم شروع كردند به خوردن و با هم سير شدند. پسرك بلند شد و فقط دستي به سر سگ كشيد و راه‌افتاد. سگ يكي دو بار دور خودش چرخ زد و بعد به‌دنبال پسرك دويد. من هم به‌دنبالشان راه‌افتادم. از همان راهي كه آمده بوديم به ميدان بازگشتيم.ميدان در سكوتي پر معنا خاموش بود. بي‌آن‌كه از پرده خبري باشد و يا از موتورسواران. فقط در وسط زني نشسته بود. زني كه وقتي پسرك را ديد خود را از زير انبوهي سنگ بيرون كشيد و با دامني سرخ به سمت پسرك دويد. من داشتم به پسرك نگاه مي‌كردم كه در زير باراني از سنگ مدفون شدم.19بهمن84&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543180-114668658817654278?l=neda5.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda5.blogspot.com/feeds/114668658817654278/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543180&amp;postID=114668658817654278' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543180/posts/default/114668658817654278'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543180/posts/default/114668658817654278'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda5.blogspot.com/2006/05/5-19.html' title='صفحه 5 نشریه ندا 19'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543180.post-114558694007635906</id><published>2006-04-20T19:34:00.000-07:00</published><updated>2006-04-20T19:35:40.086-07:00</updated><title type='text'>صفحه 5 نشریه ندا شماره 18</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#3366ff;"&gt;شاهنامه فردوسي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3366ff;"&gt;عبدالعلي معصومي&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در سال346 هـ كه شاهنامة ابومنصوري نوشته شد، فردوسي شانزده‌ـ‌هفده ساله بود و هنوز به سرودن داستانهاي رزمي نپرداخته بود. از اين سال تا 369 يا 370، كه با دسترسي يافتن به شاهنامة ابومنصوري به‌جدّ به سرودن داستانهاي كهن تاريخ ايران پرداخت، جز داستان بيژن و منيژه و يكي دو داستان ديگر طبع‌آزمايي بيشتري در اين زمينه نداشت.از سال370هـ كه فردوسي وقت خود را يكسره در كار نظم شاهنامه نهاد، سلطان محمود غزنوي بيش از ده سال نداشت و سه سال پيش از اين تاريخ، پدرش، سبكتكين ـ‌كه غلام و داماد الپتكين، حاكم غزنين، بودـ پس از مرگ او، حكومت اين شهر را به‌دست گرفت و سلسلة غزنوي را پايه‌نهاد. در اين‌صورت گفتة كساني كه مي‌گويند فردوسي به فرمان سلطان محمود غزنوي كار نظم شاهنامه را آغاز كرد، بي‌پايه مي‌نمايد. ارادة او و تشويق يكي از دوستان همدل و همراه، او را به اين كار بزرگ برانگيخت:زمانه سرايي پر از جنگ بودبه جويندگان بر، جهان تنگ بودبه شهرم يكي مهربان دوست بودتو گفتي كه با من به يك پوست بودمرا گفت خوب آمد اين راي توبه نيكي گرايد همي پاي تونوشته من اين نامة پهلويبه پيش تو آرم مگر نَغنويگشاده زبان و جوانيت هستسخن گفتنِ پهلوانيت هستشو اين نامة خسروي بازگويبدين جوي نزد مِهان آبرويفردوسي در سالهاي آغازين سرودن شاهنامه در روستاي باژ «شوكتي تمام داشت، چنان كه به دخل آن ضياع از اَمثال خود بي‌نياز بود» (چهارمقالة عروضي، به تصحيح دكتر محمد معين، ص75). در آن سالها، اميرمنصور بن‌محمد توسي، فرزند ابومنصور محمدبن‌عبدالرزاق، حاكم توس، هم از فردوسي پشتيباني مي‌كرد. شاعر در پناه اين پشتيباني چند سالي توانست بي‌دغدغة معاش، وقت خود را به تمامي در كار سرودن شاهنامه بگذارد. اما از بخت بد، اميرمنصور در كشاكش دروني اميران ساماني در سال377 دستگير و به بخارا برده‌شد. در آن شهر او را بر گاو نشاندند و گرد شهر گرداندند و سپس به زندان افكندند و ديگر خبري از او باز نيامد. گويا در زندان جان سپرد. فردوسي در سوگ او چنين سرود:بدين نامه چون دست كردم درازيكي مهتري بود گردنفرازچنان نامور گم شد از انجمنچو از باد سرو سهي در چمننه زو زنده بينم نه مرده نشانبه دست نهنگان مردم‌كشانپس از ناپديدشدن اميرمنصور، تنگدستي به فردوسي روي‌آورد. امّا، او در زير‌بار خراج سنگين مأموران حكـومتي، بي‌حاصلي كشت، و مرگ يگانه پسرش، كه در 35سالگي او را تنها گذاشت، ازپاي نماند و در زير فشار دشواريهايي كه از هرسو بر او روي آورده بودند،‌ كار توانسوز و سترگِ سرودن شاهنامه را بر زمين ننهاد و سرانجام تدوينِ نخستين شاهنامه را در سال384 ، در 55سالگي، به‌پايان رساند:سرآمد كنون قصة يزدگردبه ماه سفندارمذ، روزِ اَردز هجرت شده سيصد از روزگارچو هشتاد و چار از برش برشماردر اين سال محمود غزنوي سپهسالار خراسان بود و هنوز به فرمانروايي نرسيده بود. پنج سال پس از تدوين اول شاهنامه، در سال389، سلطان محمود غزنوي به حكومت رسيد و به سن 29سالگي در بلخ تاجگذاري كرد. فردوسي در اين زمان 58سال داشت. فردوسي در ابياتي كه در حدود سال 395 درستايش سلطان محمود به شاهنامه افزود، او را به فريدون، پادشاه كياني تشبيه مي‌كند:بدان گه كه بُد سال پنجاه و هشتجوان بودم و چون جواني گذشتخروشي شنيدم زگيتي، بلندكه انديشه شد پير و، من بيگزندكه اي نامداران و گردنكشانكه جُست از فريدونِ فرّخ نشان؟فريدون بيداردل زنده شدزمين و زمان پيش او بنده شدبپيوستم اين نامه بر نام اويهمه مهتري باد فرجام اويمحمود غزنوي در آغاز كار، براي استواركردن پايه‌هاي حكومتش، به شيوة سامانيان، به زبان فارسي ارج نهاد و برگزاري جشنها و آيينهاي كهن ايراني را تشويق‌كرد و حتي آوازه‌انداخت كه از نژاد شاهان ساساني است، با اين‌كه پدرش، ‌سبكتكين، غلامي ترك از طايفة قرلُق بود و از نژاد شاهان ايراني بهره‌يي نداشت.فضل بن احمد اسفراينيفضل‌بن احمد، نخستين وزير محمود، كه پروردة سامانيان بود، «فردي ايراندوست و علاقمند به زبان فارسي… بود. اين بود كه دستور داد كلية امور ديواني را به فارسي برگردانند. اين وزير كه خود خراساني بود و در خراسان همه‌كارة دستگاه سپهسالار محمود بود و به زبان فارسي عشق مي‌ورزيد و در ترويج آن مي‌كوشيد، به يقين از وجود شاهنامه و فردوسي خبرداشت. اين بود كه وقتي از سال389هـ كه محمود از سپهسالاري خراسان به شاهي رسيد، فضل، فردوسي را تشويق كرد كه اثرش را به دربار عرضه‌كند تا در مقياس وسيعتري انتشاريابد.تهيدستي و پيري و نيازمندي از سويي، و بالاگرفتن قدرت بلامنازِع محمود از سوي ديگر، فردوسي را به عاقبت انديشي واداشت؛ همان عاقبت انديشي‌يي كه همة شاعران و نويسندگان و صاحبان آثار علمي بزرگ داشته‌اند. آنان اگر كتابهايشان را به شاه وقت تقديم نمي‌كردند، با فقدان سرمايه و وسايل انتشار ممكن بود اثرشان هم با آنان بميرد، چنان‌كه در زمان ما نيز چاپ و انتشار آثار عظيمي چون لغتنامة دهخدا و دائره‌المعارفهاي مشابه در دنيا، از عهدة مؤلّفان آنها ساخته نيست و تنها توجّه دستگاههاي دولتي يا ملي مي‌تواند ضامن نشر آنها باشد. كتابي به عظمت شاهنامه را هيچ دستگاهي جز دستگاه شاهي قادر نبود، در نُسَخ متعدّد بنويساند و منتشر سازد» (يادنامة فردوسي، تهران، آبان1349، مقاله دكتر رجايي، ص27).فردوسي در شرح پادشاهي كيخسرو در بارة فضل اسفرايني مي‌سرايد:كجا فضل را مسند و مَرقد استشستنگه فضلِ بِن احمد استنبُد خُسروان را چنان كدخداي بپرهيز و داد و به دين و به رايز دستورِ فرزانة دادگر پراكنده رنج من آمد به برفردوسي در زمان وزارت فضل‌بن احمد، شاهنامه را يكبار ديگر تحرير كرد. در حدود سال395، به سن 66سالگي همة دارايي و جوانيش را در راه «زنده‌كردن افتخارات ايران» فدا‌كرده‌بود، پسر جوانش، تنها پشتيبان پدر پير، به سن 37سالگي درگذشت:جوان را چو شد سال بر سي و هفتنه بر آرزو يافت گيتي و رفتمرا شصت و پنج و ورا سي و هفتنپرسيد از اين پير و تنها برفت&lt;br /&gt;فردوسي در همان سال395، كه به فكر افتاد شاهنامه را به‌نام سلطان محمود غزنوي كند، شعرهايي در وصف محمود بر آن افزود. امّا، فردوسي از سلطان محمود چون شاعران دربارش مانند عنصري، فرخي سيستاني و منوچهري دامغاني مدّاحي نمي‌كند و براي خوشايند او، زبان به هر ياوه‌يي نمي‌گشايد، بلكه به او اندرز مي‌دهد و از بيدادگري برحذرش مي‌دارد. مانند «گفتار اندر ستايش محمود» در آغاز پادشاهي اشكانيان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543180-114558694007635906?l=neda5.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda5.blogspot.com/feeds/114558694007635906/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543180&amp;postID=114558694007635906' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543180/posts/default/114558694007635906'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543180/posts/default/114558694007635906'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda5.blogspot.com/2006/04/5-18.html' title='صفحه 5 نشریه ندا شماره 18'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543180.post-114434035949012484</id><published>2006-04-06T09:17:00.000-07:00</published><updated>2006-04-06T09:19:19.553-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>حتماً اگر روزي بـاشد، آفتـابي هـم خـواهد بـود&lt;br /&gt;از بس كه اصيل است هر وقت كه به او مراجعه مي‌كني دست خالي برنمي‌گردي. حتماً چيز جديدي دريافته‌اي كه قبلاً متوجهش نبوده‌اي. هربار تو را غني مي‌كند. سرشار مي‌شوي و به خودت مي‌گويي: «عجب!». نيما براي من چنين است. از گذشتگان هم فقط قابل مقايسه با حافظ است. فرقي نمي‌كند. شعرهايش را كه مي‌خواني همين‌طور است و وقتي هم به نامه‌هايش مراجعه مي‌كني همين حس را پيدا مي‌كني. عزيزي گفته است كه نامه‌هايش از شعرهايش هم جلوتراست. من در اين احساس بارها سهيم بوده‌ام. اما هراز گاهي هم كه نامه‌یي از او را خوانده‌ام، ولو براي چندمين بار، بي‌اختيار گفته‌ام بيخودي نيست كه توانست در برابر آن‌همه تحجر و تنگ‌چشمي بايستد. تنهايي او بسيار لذت بخش است. بارآور است. با رنج خود خوگرفته بود بدون اين‌كه تسليمش باشد. براي خود مي‌خواند و مي‌نوشت:اين تو را بس باشدكاشناي رنجتنه همه كس باشد(نيما- منظومه مانلي)زياد هم دربند اين نبود تا كه كالايي توليد كند و به مصرف روز برساند. افقهاي ديگري را مي‌ديد. براي زمانهايي جلوتر و مكانهايي وسيعتر مي‌نوشت. و مي‌دانست: «كار شب پا نه هنوز است تمام». اين‌را در نامه‌هايش با روشني بيشتري مي‌تواني ببيني. نامه‌هايش را از موضعي نوشته كه آدم بي‌اختيار سربلند و سرفراز مي‌يابدش و من در ادبيات معاصر، هيچ شخصيتي را نيافته‌ام كه به‌قدر نيما پايش روي خودش سفت باشد. اين البته فرق دارد با غروري كه حتما توأم با بلاهت است. او به‌جد « از ظاهر سازی، ریاکاری، فضل فروشی و تزویر» پرهيز مي‌كرد و به‌خوبي مي‌دانست كه اين چيزها «شخص را غافل» و «از شناخت حقيقت محروم» مي‌كند. جايي مي‌نشيند و حرف مي‌زند كه آدم مي‌فهمد بايد به حرفش گوش بدهد. دعوا و اخم و تخمش را هم به گوش جان بپذيرد. شاگردهاي اصيلش هم همين‌كار را كرده‌اند. مهم نيست كه با او موافقي يا مخالف. مهم اين است كه به تو مي‌آموزد كجا بنشيني و حرف از شعر و نثر بزني. خودش نوشته كه «اطاعت غلامي زر خريد، نسبت به قواعد زبان در كار نيست» و اين‌را در بيش از 60سال پيش نوشته است. و مي‌بينيم هنوز كه هنوز است تازه است. هنوز مي‌شود اين جمله را جلو روي خود گذاشت و صدبار رونويسي‌اش كرد و شاعري آموخت. نه تنها شاعري كه نثرنويسي، و ادبيت ادبيات را گسترش داد.دو نامه‌يي را كه به‌تازگي دوباره خوانده ام برايتان نقل مي كنم:ك.م&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543180-114434035949012484?l=neda5.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda5.blogspot.com/feeds/114434035949012484/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543180&amp;postID=114434035949012484' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543180/posts/default/114434035949012484'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543180/posts/default/114434035949012484'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda5.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title=''/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
